تبليغاتX
کوچه

کوچه

اتفاقات  جدید درزندگی  سایه اونقدرزیاد وناگهانی پیش میان که دیگه اگر بخواد هم نمی تونه برای

 نوشتن این اتفاقات دروبلاگش برنامه ریزی کنه و اول روی کاغذ بیاره بعد چندبار پاکنویس کنه وبعدتو

 وبلاگش بذاره !یاد قدیما بخیر...

 زندگیش اونقدر روتین ومعمولی میگذشت که یه اتفاق که به نظرش اون موقع خیلی مهم بود-والان بعداز

 سال-میبینه اصلا اهمیتی نداشته ،رو به شیوه فوق الذکر(!)بابرنامه ریزی تو وبلاگش میذاشت تازه

 بیشتر اوقات اتفاق تازه ای نبود وفرصت میکرد به گذشته برگرده واز تاریکی وتشنگی خودش وگم شدن

 سایه های دیگه وچیزهای دیگه ای که آزارش میداد بنویسه .چقدر اونموقع ها خوب بودتنها چهار سال

 پیش بود اما انگار یک قرن شده چقدر همه چیز دور شده ..

سایه اصلا دلش نمیخاد بزرگ بشه مثل انسانهای معمولی بشه دغدغه های اونا رو پیدا کنه وخودشم

 بشه یکی از سایه هایی که فراموش میکنن که سایه هستن.همه این کلمات مثل پتک جملات افلاطون

(تئوری یاداوری افلاطون)و عالم زر که در فلسفه اسلامی داریم رو به سرش میکوبند.از وقتی دغدغه اش

 شده این مسئله یعنی از روز تولد این وبلاگ به خودش قول داده بود که درمورد این موضوع تحقیق کنه

 وبه خودش وهمه ثابت کنه که افلاطون از سر شکم سیری فلسفه بافی نکرده اما هرچقدر بیشتر

 فلسفه میخونه بیشتر از این هدفش  دور میشه نمیدونه این تقصیر دنیای فلسفه است که مدام اولویت

 ها وموضوعات مهم اش تغییر میکنند  یا تقصیرخودشه که داره تبدیل به یک آدم بالغ میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1391/02/25ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

می دونم اینقدر تنبلی کردم که همه کسایی که برام کامنت میذاشتن رو از دست دادم اما الان که

آزمونمو دادم قول میدم دوباره دختر خوبی باشم وتند تند به روز کنم ،به شرطی که اگه کسی از این طرفا

 رد شد(!)برای قبول شدنم  دعاکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/01/30ساعت 1:4 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

وقتی در تاریکی مطلق غوطه وری،دلت برای سایه هایی که فقط صداشونو می شنوی می سوزه،چون

 به این فکر میکنی که تو می دونی سایه ای  و لی اونها نمی دونن که سایه ان.

فکر میکنی چون می دونی سایه ای وچون "آن"داری، وضعیتت بهتر از بقیه سایه هاست،پس باید همه

 سعی خودتو بکنی که به بقیه سایه ها کمک کنی سعی خودتو میکنی،اول سعی میکنی بهشون

 بفهمونی اونها سایه ان،بعد به عده ای که به فکر میکنی شاید"آن" داشته باشند،یادآوری کنی که یه

موهبت اضافه دارنکه باید ازش استفاده کنن وخوب باشن اما هرچقدر سعی میکنی ،اونها نمی فهمن...

بعد متوجه میشی که خودتم نفهمیدی که" ...نمی تونن "آن" داشته باشند." سایه ها نه کمک تو رو

 میخوان ونه خودتو....

وباز به این نتیجه تلخ می رسی که تو فقط یه سایه ای درست مثل بقیه سایه ها

وتو فقط می تونی گریه کنی،درست مثل بقیه سایه ها...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/11/07ساعت 11:13 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

من تصمیم خودم را گرفته ام و ...
تو چطور؟؟؟

حالم بد است ...
حالم بد است ای مردم ....، حالم بد است...
حالم بد است.. 
 
 
از رفتارهایتان (رفتارهایمان) حالم بد است ،
 
از طرز رانندگیتان ،
 
از صفهای صد شاخه تان ،
 
از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ،
 
از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ،
 
از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی
 
غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ،
 
از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ،
 
از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ،
 
از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ،
 
از آشغال ریختنتان در خیابان ،
 
از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ،
 
از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ،
 
از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ،
 
از عملهای زیبائی ،
 
از یکی نبودن حرف و عملتان ،
 
از تعارفهای بی موردتان ،
 
از غیبت کردنهای کثیرتان ،
 
از تغییر نظرهای یک ساعته تان ،
 
از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ،
 
از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ،
 
از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ،
 
از عشقهای یک شبه تان ،  
 
از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرواش ،
 
از چاپیدن یکدیگرتان ،
 
از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ،
 
از بی مطالعه بودنتان ،
 
از تن دادن و دل ندادنتان ،
 
از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ،
 
از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ،
 
از عدم رعایت نظافت شخصیتان ،
 
از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ،
 
از مدرک گرا بودنتان ،
 
از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ،
 
از جوکهای قومیتیتان ،
 
از نژاد پرستیتان ،
 
از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ،
 
از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان ،
 
از مصرف گرا بودنتان ،
 
از قسطی خریدن بنز برای فخر فروشی ،
 
از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،
 
از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....
 
...از کجا بگویم ...از چه بگویم... که حالم بد است ، خیلی هم بد است...

 من تصمیم خودم را گرفته ام و با این نامه تغییر را شروع کردم؛ تو چطور

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/20ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

براي اينكه احساسم رو بتونم توصيف كنم مجبورم مثال ناخوشايندي بزنم كه قبلا بخاطرش عذرخواهي

ميكنم .گاهي كه پاي آدم در گل و لاي (اگر نگويم لجن زار!) گير ميكند،براي چند ثانيه احساس

وحشتناكي داري ،از لزج بودن متنفري واز وضعيتي كه توش گير كردي اما احساس ميكني نمي توني

 خودتو نجا ت بدي .

اين وضعيتي هست كه سايه الان توش گيرافتاده .دور و برش سياه وتاره ،از دست سايه هم كاري برنمياد

 همه سراشون پايينه وبه روي خودشون نميارن كه يه عده تو سياهي گيركرده ان. صداي فريادشون داره

 گوش سايه رو كر ميكنه،اما بقيه انگار نميشنون آلودگي ونكبت از در و ديوار داره ميرزه پايين وهيچكس

به فكر تميز كردنش نيست.همه دارن غرق ميشن اما هيچ تلاشي براي نجات خودشون نمي كنن.

سايه ميترسه از عاقبتش تو اين وانفسا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سایه   | 

براي اينكه احساسم رو بتونم توصيف كنم مجبورم مثال ناخوشايندي بزنم كه قبلا بخاطرش عذرخواهي

ميكنم .گاهي كه پاي آدم در گل و لاي (اگر نگويم لجن زار!) گير ميكند،براي چند ثانيه احساس

وحشتناكي داري ،از لزج بودن متنفري واز وضعيتي كه توش گير كردي اما احساس ميكني نمي توني

 خودتو نجا ت بدي .

اين وضعيتي هست كه سايه الان توش گيرافتاده .دور و برش سياه وتاره ،از دست سايه هم كاري برنمياد

 همه سراشون پايينه وبه روي خودشون نميارن كه يه عده تو سياهي گيركرده ان. صداي فريادشون داره

 گوش سايه رو كر ميكنه،اما بقيه انگار نميشنون آلودگي ونكبت از در و ديوار داره ميرزه پايين وهيچكس

به فكر تميز كردنش نيست.همه دارن غرق ميشن اما هيچ تلاشي براي نجات خودشون نمي كنن.

سايه ميترسه از عاقبتش تو اين وانفسا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط سایه   | 

براي اينكه احساسم رو بتونم توصيف كنم مجبورم مثال ناخوشايندي بزنم كه قبلا بخاطرش عذرخواهي

ميكنم .گاهي كه پاي آدم در گل و لاي (اگر نگويم لجن زار!) گير ميكند،براي چند ثانيه احساس

وحشتناكي داري ،از لزج بودن متنفري واز وضعيتي كه توش گير كردي اما احساس ميكني نمي توني

 خودتو نجا ت بدي .

اين وضعيتي هست كه سايه الان توش گيرافتاده .دور و برش سياه وتاره ،از دست سايه هم كاري برنمياد

 همه سراشون پايينه وبه روي خودشون نميارن كه يه عده تو سياهي گيركرده ان. صداي فريادشون داره

 گوش سايه رو كر ميكنه،اما بقيه انگار نميشنون آلودگي ونكبت از در و ديوار داره ميرزه پايين وهيچكس

به فكر تميز كردنش نيست.همه دارن غرق ميشن اما هيچ تلاشي براي نجات خودشون نمي كنن.

سايه ميترسه از عاقبتش تو اين وانفسا....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/07/18ساعت 11:9 قبل از ظهر  توسط سایه   | 

 

قبلا دنبال این بودم که در دنیای سایه ها محو بشم ونباشم،اما همانطور که در پست قبلی اعتراف کردم ، هدف اصلیم درواقع  ناخودآگاهانه دقیقاًبرعکس این بودواین کشف مدتی ذهنم را آشفته کرده بود.اخیراً شروع به خواندن مجموعه چهارجلدی خاطرات سیمون دوبوارکردم ومتوجه شدم که متأسفانه یا خوشبختانه به لحاظ فکری بدون اینکه زیاد بشناسمش بسیار به این زن اگزیستانسیالیست فرانسوی نزدیکم.جلد اول که مربوط به دوره اول زندگیش از تولد تا آشنایی اش با سارتر بود را با افتخار به پایان رساندم .چون همانطورکه اشاره کردم افکارواصولی که معتقدبه آنها بودم خیلی شبیه دیدگاه های دوبوار بود .به خاطر این مسئله احساس غرور می کردم که نویسنده وفیلسوف بزرگی چون سیمون دوبوار خیلی با من فاصله نداره.اما جلد دوم رو که شروع کردم تغییرات فوق العاده ای درآراء اش دیدم .اوائل سعی میکردم به زور خودمو با این تغییرات هماهنگ کنم ووانمود کنم که افکارمن هم همزمان با افکار وی رشد وتغییرمیکند.اما هرچه بیشترجلو می رفتم کمترموفق می شدم .دچار سرخوردگی شدم وتاچندوقت خوندن این رمان گونه فلسفی رو کنارگذاشتم  ودرخودم فرو رفتم،خیلی فکر کردم .بااینکه هنوز چیزهای مشترک زیادی با این زن داشتم اما با تغییرات جدیدی که درافکارش پیداشده بود وبه اعتراف خودش نتیجه نشست و برخاست با سارتر بودنتوانستم کناربیایم. اما با چندهفته وقفه به خواندن اثرش ادامه دادم و بالاخره دوباره به ایده ای مشترک با او رسیدم! هنوز نمی دانم درجایگاهی هستم که بتوانم وی رانقد کنم یا نه؟ اما میخواهم این اجازه رو به خودم بدهم وبه او  بگویم با اینکه همه هدفت اثبات وجود خودت بود وهمه ی مسافرتهایی که می رفتی ومطالبی که می نوشتی برای این بود که خودت رو به عرصه هستی به صورت مستقل تحمیل کنی وجهان رو وادارکنی که وجودت رو قبول کند ،اما صادقانه بگویم بنظرم طفیلی سارتر بیشتر نبودی لااقل تا این بخش از زندگیت که من خبردارم{5۰سالگی}.اما ایده ای که مشترک بود و من از دوبوار وام گرفتم –وبه گمانم او نتوانست درداشتن آن توفیق کاملی حاصل کند_ این بود که خودم تلاش کنم تا به تنهایی خودم رو به هستی تحمیل کنم .وقتی من هستم یعنی هستم .پس باید آثری از خودم باقی بگذارم که تاهمیشه تداوم داشته باشد وهستی من رابه همه اعلام کند .دراین راه همه تلاش خودم را به کارخواهم گرفت ودر دنیای تاریک سایه ها ،آنطور که خودم می خواهم زندگی خواهم کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/19ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

همیشه در نوشته های خودم خواسته بودم که وجودی کم رنگ ومحو داشته باشم،ودردنیای سایه ها گم شوم ...اما حالا که فکرش را میکنم  میبینم با این خواسته ی خود درواقع می خواسته ام به دوخواسته دیگر خود جامه عمل بپوشانم :اول اینکه آزادی نامحدود داشته باشم،به این ترتیب که وقتی دردنیای سایه هامحو باشم وکسی من را حس نکند،آزادانه وبدون اینکه زیرزره بین نگاه ها باشم می توانم به تجزیه وتحیل وجوهای سایه ای دیگر بپردازم  وشاید بتوانم اندکی هم مسخره شان کنم (!)امکانی که اگر وجود محسوس داشته باشم برایم وجود نخواهد داشت ومجبورخواهم  بود مثل سایه های دیگر نقاب اخلاق وادب به چهره بزنم که به نظرم این کار جز ریاکاری نام دیگری نخواهد داشت...

واما خواسته دومی که  از این طریق به آن می رسیده ام داشتن وجودی پررنگ یا درمرکز توجه واقع شدن بوده است...خودم هم نمی دانم چطور واز کی  این تناقض وحشتناک  در من به وجود آمده است، اما وقتی خوب فکر کردم وبا خودم رو راست شدم ،دیدم زمانهایی که می خواسته ام نامحسوس باشم ،درواقع این نوعی اعتراض وطغیان من علیه نادیده گرفته شدنم بوده است! وقتی که توجهی که مورد نیازم بوده توسط سایه های دیگر از من دریغ میشده ،ترجیح میدادم قهر کنم ودیده نشوم درست مثل دختربچه ای که خودش را برای پدرش لوس میکند ودرگوشه اتاق سرش را بین دوزانویش پنهان میکند،با اینکه خودش را درگوشه ای پنهان کرده ،اما آن گوشه برایش مرکز دنیا است واز همانجا می خواهد که حضورش را فریاد بزندواطرافیا ن خود را متوجه خود کند که ببینیدمن هستم وشما مرا نمی بینید...

این حس امروز من بود وقتی که روز تولدم را کسی (از دوستانم)به خاطر نداشت واین یعنی برای کسی مهم نیست که من کی به دنیا آمده ام، چندساله میشوم واصلا وجود دارم،قاعدتاًاین باید همان چیزی باشد که درنوشته هایم همیشه خواسته من بوده. اما امروز که به خاطر این نادیده گرفته شدن ناراحت شدم ،این کشف مهم راکردم که من همیشه به دنبال فریاد زدن حضور خود بوده ام ، درست مثل هرچیز دیگری دراین بی کرانه هستی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/01/23ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سایه   | 

دنياي كودكي ام دنياي خوبي بود ،جايي كه هرچيزي سرجاي خودش بودوهركس مطابق با سن وسالش مسئوليتي به عهده داشت وكاري انجام مي داد.درآن زمان فكر مي كردم هر فرد متناسب با سن وسالش وظيفه اي را به عهده مي گيرد. بزرگترها كارهاي سخت وكوچكتر ها كارهاي آسان را انجام مي دهند.بعد ها كه بزرگتر شدم دريافتم انسانها حتي اگر سن و سالشان هم كم باشد ،اما هوش زياد ويا قدرت بدني بالاويا هرچيز فوق العاده ي ديگري داشته باشند،مي توانند جايشان را باهم عوض كنندوكم سن و سالها كارهاي بزرگ انجام دهند.ووقتي مي ديدم پيرها با وجود سن بالا كارهاي سبك را انجام مي دهند،ذهنياتم تأييدمي شد واين مرا خوشحال مي كرد.دنياي خوبي بود دنياي كودكي ام ...دنيايي كه رنگي بود.رنگ سرخ را نماد شادي ،رنگ آبي را نشانه ي آرامش وسبز را رنگ عشق مي دانستم.خانمي كه سعي مي كرد به من گلدوزي بياموزد(كه البته هيچ وقت موفق نشد!) مي گفت آبي ،قرمز وزرد رنگهاي اصلي طبيعت هستند.اما من هميشه سبز را به زرد ترجيح داده ام.از رنگ زرد وقتي مريض مي شدم بدم مي آمد ،چون مي دانستم بايد شربت تلخ و بدمزه بخورم.ولي سبزي هميشه مرا به هيجان مي آورد واحساس خوبي به من الغا مي كرد.اما هيچ وقت سعي نكردم به مربي خود بگويم نظرم درمورد رنگها چيست.اصولا از همان دوران مخالفتم را دربرابر بزرگترها بروز نمي دادم .گاهي چون فكر مي كردم بزرگترهايي كه درمقابلم هستند لازم نيست از مخالفت من درمورد اين موضوع خاص مطلع شوند ،چون موضوع زياد مهمي نبوده وبيشتر به خودم مربوط است تا ديگران وگاهي هم فكر مي كردم لياقت ندارند نظر مهم من را بشنوند وبهتر است در جهل مركب خودشان بمانند!به هرحال مهم اين بود كه در آن دوران دنياي خودم را داشتم وخودم درمركز دنيا قرارداشتم وبه همه دنيا با بزرگترهاي متكبري كه فكر مي كردند همه چيز را مي دانندواشياءسنگيني كه زورم بهشان نمي رسيد حكومت مي كردم.هميشه از اينكه يك نفر كه احساس مي كردم كمتر از من چيز مي داند اطاعت كنم ،متنفر بودم .بنابراين عنايت داريد كه بنده  الان چه زجري تحمل مي كنم كه .....بگذريم.دنياي  خوبي بود دنياي فانتزي دوران كودكي ام.دنياي رنگي رنگي زيباي دوست داشتني كه هميشه  دلتنگش هستم.اكنون كه ازآن  دنيا فاصله گرفته ام ووارد دنياي آدم بزرگ ها شده ام دنياي بدون رنگ خاكستري كه اگر واقعيتي هم در آن وجود داشته باشد آن واقعيت ها وارونه جلوه داده مي شوند ، يعني ددنياي مزخرف سايه ها،وبا اينكه جز رنگ خاكستري تيره ي سايه ها رنگ ديگري نمي بينم واكنون كه مي دانم آدمها به نسبت درجه ي ريا وتزوير وحماقتشان (!)مسئوليت وقدرت را بين خود تقسيم كرده اند، دوچيز ثابت از دنياي كودكي با خودم آورده ام به اين دنياي مسخره.اول اينكه با كمال پررويي هنوز گمان مي كنم بر دنياي سايه ها تسلط دارم – البته تنها به اين دليل كه مي دانم وارد دنياي سايه ها شده ايم وديگران نمي دانندوهنوز در توهم همان دنياي فانتزي دوران كودكي شان زندگي مي كنند-ودوم اينكه با وجود از بين رفتن همه رنگها ،هنوز دردنياي سايه ها رنگ سبز برايم رنگ عشق است ... مي دانم روزي سبزي همه دنيا را پر مي كند.تا آن روز من از رنگ كردن اطراف خودم شروع مي كنم وخوشحالم كه در دنياي سايه ها هنوز اثري از عشق مي توان يافت.                                                                                                                        

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/15ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط سایه   |