تبليغاتX
کوچه

کوچه

سایه باز هم سایه  ترسیده ، نگران است .همیشه هنگام عبور از کوچه های تنگ و تاریک ابن حس رو

داشت...همیشه می دانست که این تاریکی و تنهایی تمام می شود  وبالاخره به کوچه گشاد و روشن

می رسد نگرانی اش بر طرف می شود و همه چیز به خیر و خوبی تمام می شود  اما این بار واقعا

 ترسیده ! راه نجاتی به نظرش نمی رسد . یعنی می شود همه سایه ها با هم جمع شوند و این کوچه

 تاریک  وتنگ لعنتی رو خراب کنند؟

سایه اصلا می توانند؟ نیرویی برایشان مگر باقی مانده ؟! حسابی در مانده است اما امیدوار ...

اگر قرار بود سایه ها نیرویی نداشته باشند که نمی فهمیدند کوچه تاریک است وباید فکری برای 

روشنایی اش کرد . سایه وسایه ها می دانند :

اندکی صبر باید سحر نزدیک است ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:55  توسط سایه  | 

سایه :از درون " خود"  سایه ها را می بینم، در نور آتشی که روشن است .با وجود اینکه می دانم اینها

سایه ای بیش نیستند و با اینکه برای دیدن خورشید  بی تابم ، برای دیدن حقیقت .... نمی توانم از

 " خود " خارج شوم، در انتهای "خود " تار عنکبوتی از توهمات تنیده ام وعبور از خود مستلزم پاره کردن

این توهمات شده است .در هر خانه اش  مفهومی را گذاشته ام  و وجودم به وجودشان وابسته

شده .یک جا خوبی ، یک جا عدالت ، حقیقت ، انتخاب و ...

می دانم که اگر بخوام از "خود" عبور کنم همه این حقایق فرو خواهند ریخت وفروریختنشان یعنی 

 فرو ریختن سایه !

عاشق خورشیدم که درونش را نمی توانم ببینم ، عاشق حقیقت وعاشق "خود" ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 21:3  توسط سایه  | 

یکبار که از بلندی پرت شدم فکر کردم می میرم ،گمان نمی کردم ایقدر سگ جان باشم که بتوانم بلند

شوم ! فکر می کرم همه آنهایی که گفته بودند از بلندی افتاده اند ولی هنوز سرپا مانده اند دروغگو

 بودند. اما وقتی به آن پایین رسیدم، به ته خط، دیدم که همه آنها راست می گفتند .

درست است که برای مدتی کوتاه مردم اما بلند شدم،هرچند خودم نمی خواستم؛ نیرویی بیکران مرا

 وادار به برخاستن کرد، آن زمان واقعا دلم می خواست با آ ن نیرو بجنگم وبمیرم .

درحالی که فکر می کردم دارم با زندگی می جنگم ، داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم!

حالا که خوب فکر می کنم می بینم نیرویی که مرا وادار به برخاستن کرد ؛ همان نیرویی بود که مرا به

سمت پایین هل داد. شگفت انگیز است که من به این کشف مهم رسیدم ،آخر قرار بود که بمیرم ...

به هر حال این همان نیرو بود ولی هزاران بار قویتر ...

وحالا این من هستم ،موجودی با زخمهای کهنه ولی همراه با یک دنیا انرژی ونیروی بیکران ،نیرویی که

حتی سایه ها را هم  وادار به حرکت می کند!

نیرویی که از خدای خود زئوس گرفته ام و حالا می دانم که سایه ها هم باید برخیزند ، سایه ها 

بر می خیزند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:16  توسط سایه  | 

 سایه خواب  دید که سرش را بریدند ، سوزش داشت ،سوزش عجیب ...

در یک خواب دیگر اورا لای دیوار گذاشتند ورویش را با ملاط زمان پوشاندند، او خیچ چیز حس نکرد ....

ودر یک خواب هم او در یک قفس سفیدی بود که بلاخره توانست  با کمک چاقو زن گرفتار شده با قیافه

غمگینش را نجات دهد ....

در خوابی دیگر او به اتاق پدر ودختری رفت که ...دخترک مرد ، پدر گریه کرد ، درخت گریه کرد وسایه هم ..

در جایی سایه از خودش خوشش آمده بود ،چون نیچه هم از او تعریف کرد ! " سایه عزیزم نمی دانی

 چقدر مشتاق توام ..."

سایه به همه جا سرک کشید ، به همه جا رفت وهمچنان در جای خود میخکوب شده بود چون روزگار

متوقف شده بود . زمان خیلی وقتاست  که ایستاده !

بعد از این همه خواب سایه بیدار می شود ، در حالی که دستش بسته است ، آتشی پشت سرش

روشن است که بواسطه آن روبروی خود ، روی دیوار غار فقط سایه های دیگر را می بیند . زمان ایستاده

و او کاری نمی تواند بکند چون او فقط یک سایه است ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:12  توسط سایه  | 

وقتی تیغه سرد چاقو را پشت گردنم احساس کردم بدنم مورمور شد ووقتی لبه آن پشت گردنم را
 
شکافت سوزشی کرد وبدنم تیر کشید .

بعد که چاقو جلوتر می رفت دیگر پشتم تیر نمی کشید فقط سوزش بود  نا گهان یادم آمد که فقط همین

 لحظات را دارم که یاد مادرم باشم .یاد بوسه آخر او روی پیشانیم وبعد دوستان دوره کودکی ام وبعد هم

 دوستانی که چند لحظه پیش ترکشان کردم . همه به سرعت آمدند و رفتند وفقط مادر بود که آن گوشه

ذهنم هنوز با اشک ولبخند ایستاده بود .

خون گرمی را زیر گردنم حس کردم وانگار صدایی ازته چاه شنیدم (شاید  صدای خودم بود).

ولحظه ای بعد هیچ حس نمیکردم احتمالا" مرده بودم!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:50  توسط سایه  | 

 

روی تخت دراز کشیده بود وبه سقف خیره شده بود ، با اینکه تاریک بود ولی رنگ سفیدش توی چشم می زد او از رنگ سفید سقف ودیوارها ، از رنگ سفید ملافه ها حتی از رنگ لباس خودش هم متنفر بود . ساعت بزرگ توی حیاط دوازده مرتبه نواخته شد . بازهم ساعت دوازده شد وانگار قرص های خوابی که نیم ساعت پیش خورده بود باز هم به وظیفه خودشان عمل نکرده بودند.

از تخت پایین آمد ورفت روی صندلی نشست . به آیینه گردو غبار گرفته روی  میز که کنار تنها پنجره اتاق کوچکش قرار داشت خیره شد ، دیگر وقتش شده بود طوطی می دانست که زن توی آینه بزودی پیدایش  می شود پلکهایش را روهم گذاشت وباز کرد زن آینه روبرویش بود .  اه ! زن توی آینه مثل همیشه با موی ژولیده وچشمهای پف کرده با نگاه سردش به او خیره شده بود .

از زن توی آینه بدش آمد تحمل قیافه ی رنگ ورفته اش را نداشت ولی خب او تنها کسی بود که این موقع شب همراه  او بیدار بود بقیه همیشه خواب بودند او خیلی سعی کرده بود زن توی آینه را عوض کند دلش می خوست او هم بخندد یا لا اقل لبخند بزند ولی او همیشه نگاه مبهم  خودش را به اون می دوزد و حرفی نمی زند و کاری هم نمی کند . تحمل این وضع برایش مشکل شده بود می خواست هر طوری شده به زن توی آینه کمک کند شاید دیگر پزشکان بهش نمی گفتند  که او مریض شده است.او می دانست که بیمار نیست دیوانه هم نیست همه پزشکان و پرستاران خودشان دیوانه هستند  آن احمقها فکر میکردند او نمی تواند زن توی آینه را نجات دهد  ولی او میدانست که می تواند.

 از جایش بلند شد و چاقو یی را که مدتها زیر تختش پنهان  کرده بود  برداشت  . به نظر خودش که نقشه ی  خوبی برای نجات زن توی آینه کشیده بود او  فقط خودش را با چاقو کمی زخمی می کرد . شاید قیافه ی زن  کمی مهربان می شد . دلش برای او می سوخت وبه کمکش می آمد برای او گریه می کرد وحالش خوب می شد . با این فکر چاقو را بلند کرد وبه شکمش زد  ، سوزش عجیبی توی دلش حس کرد . به زن توی آینه نگاه کرد. . او موفق شده بود چون نگاهش دیگر سرد و مبهم نبود او ترسیده بود

فقط یک قدم دیگر مانده بود ؛ چاقو را در آورد که با درد وحشتناکی همراه بود ولی می ارزید ، این بار با قدرت بیشتری به شکمش فرو کرد .

 حس کرد چیزی دارد از حفره ای که توی شکمش درست کرده خارج می شود ؛ می دانست که خون نیست .چیز دیگری بود که او نمی دید.

خیلی خسته بود با این کار بزرگی که کرده بود ، حس می کرد به یک استراحت طولانی احتیاج دارد . کم کم پلکهایش را می بست  که دید زن دارد از پنجره ی بالای سرش بیرون می رود واز این اتاق سفید لعنتی خارج می شود . او می خندید مو های سرش هم ژولیده نبود ودرخشش چشمهایش نوید پیروزی می داد ، زن مثل نسیم از لای پنجره خارج شد  ،حالا دیگر از قفس سفید آزاد شده بود . او آرام چشمهایش را بست  وآماده ی یک استراحت طولانی شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 12:51  توسط سایه  | 

"آدميان از هيچ چيز روي زمين به اندازه تفكر نمي ترسند –بيشتر از نابودي – حتي بيشتر از مرگ ...  تفكر ويرانگر و طغيانگر است، مهيب و هولناك است، تفكر نسبت به تعصبات، نهادهاي جاافتاده و عادت هاي آسايش بخش بي رحم است. تفكر به قعر جهنم سرك مي كشد و نمي هراسد. تفكر عظيم، چابك و آزاد است، نور جهان است، و شكوه بشر" – برتراند راسل

 ما كشته غريبترين جستجو شديم
قربانبان دورترين آرزو شديم
جرم من و گناه تو آئينه بودن است
در ما هر آنكه كرد نگه عكس او شديم
تنديسهاي ديگري از جنس ديگريم
ابليس خود نبود كه ابليس خو شديم
ما را كدام غسل تواند كه پاك كرد
ما بي زن و شراب چنين بي وضو شديم
در ما هراس مرگ فراموشي آفريد
آنگه كه با حقيقت خود رو به رو شديم
...
محمد سعيد ميرزايي

به نظر دوستان ارتباطي بين اين دو هست؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:22  توسط سایه  | 

از روزهای شلوغ واز شهرهای شلوغ همچنین از مکانهای شلوغ متنفرم . چون فراموش می شوم .

نادیده گرفته می شوم .  در میان جمعیت سایه ها حل می شوم. به هرطرف که بخواهند کشیده      

 میشوم . راه گریزی نیست . تصمیم گرفتن بی معنا خواهد بود وبه تبع آن بودن و وجود داشتن

  در میان سایه ها می جوشم و هویت خود را از دست می دهم . در آن لحظه آرزو می کنم که کاش

حتی سایه هم نبودم اما نمی دانم که محو تر از سایه دیگر چیست ؟! 

می خواهم همان باشم . اصلا کاش می شد نباشم .دلم می خواهد در یک جای شلوغ بمیرم ! در میان

 سایه ها .شاید به خودشان بیایند وبفهمند که سایه شده ه اند. نقش بازی کردن را کنار بگذارند وشاید

 آنها هم مثل من آرزو کنند که نباشند .که بمیرند .........   

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 7:54  توسط سایه  | 

چیزهایی وجود دارند که سنگینی شان حتی سایه ها را هم آذار می دهد .چیزهایی از طرف

اشخاصی که .....

سایه ها به شدت احساس تنهایی وسرخوردگی خواهند کرد . موقعی که به کمک احتیاج دارند کسی

نیست وموقعی که روی پای خودشان می ایستند .....

سایه ها دلشان می خواهد نور آفتاب آنقدر زیاد باشد که محو شوند ونباشند اما آنها همیشه هستند

هم در روز وهم در شب.

سایه ها چقدر بد بختند ....

حتی بد بخت تر از تفاله ی چای !

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:0  توسط سایه  | 

از یک نقطه شروع میکنم ، امیدوارم به یک نقطه هم ختم شود ولی بر خلاف انتظار به یک دایره رسید

 یک دایره نه، دو ، سه ، چهار و ...... دوایری که می چرخند در جهتهای مخالف هم واین یعنی گرداب !

نقطه ای که در نهایت به گرداب تبدیل شد ویا به عبارت بهتر در گرداب غرق شد و من .... کجای این

ماجرا هستم ؟ ماجرا این است که من همان نقطه هستم وگرداب هم دنیای شماست !

مقاومت بی فایده است همه نقاط در نهایت به گرداب می رسند و من هم .

من همان نقطه هستم ، همان تفاله چای ، وهمان سایه ....اگر حقیقتی وجود داشته باشد ،

 این است که من سایه ام و بحث بر سر نقطه وگرداب یا  وحدت در کثرت نیست که در ابتدا  انفصال و

دوگانگی باشد وبعد اتصال ویگانگی .چون در عالم سایه ها از این بحث ها نداریم !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:53  توسط سایه  |