آخر الزمان ....
وقتی تیغه سرد چاقو را پشت گردنم احساس کردم بدنم مورمور شد ووقتی لبه آن پشت گردنم را
شکافت سوزشی کرد وبدنم تیر کشید .
بعد که چاقو جلوتر می رفت دیگر پشتم تیر نمی کشید فقط سوزش بود نا گهان یادم آمد که فقط همین
لحظات را دارم که یاد مادرم باشم .یاد بوسه آخر او روی پیشانیم وبعد دوستان دوره کودکی ام وبعد هم
دوستانی که چند لحظه پیش ترکشان کردم . همه به سرعت آمدند و رفتند وفقط مادر بود که آن گوشه
ذهنم هنوز با اشک ولبخند ایستاده بود .
خون گرمی را زیر گردنم حس کردم وانگار صدایی ازته چاه شنیدم (شاید صدای خودم بود).
ولحظه ای بعد هیچ حس نمیکردم احتمالا" مرده بودم!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۱۲/۱۹ ساعت ۱۰:۵۰ ق.ظ توسط سایه
|