معنای زندگی3!
اما میل ناشناخته قوی تروشاید هم نوعی ترس جلوی منو میگیره . به هرحال چیزی که منوالان تحریک به نوشتن کرده اتفاقی بود که برام افتاد وباعث شد دنیای خودمو -دنیای درون خودمو - بهتربشناسم. همیشه از بودن دردنیای تاریک سایه ها گلایه داشتم و مغرور بودم که من تنها یا حداقل ازمعدود کسانی هستم که ازوضعیت دنیای اطرافم وتاریک بودنش آگاهم اما حالافهمیدم که من هنوز خودمو حتی درست نشناختم چه برسه به دنیای اطرافم! چیزایی که هیچ وقت فکرنمیکردم برام مهم بشن یاکارهایی که همیشه بنظرم معمولی وحتی آزار دهنده ووقت گیربودن -مثل ظرف شستن- میتونن باعث لذت بردن از زندگی بشن.
حالا میدونم برای لذت بردن از زندگی لازم نیست به موفقیت های بزرگ دست پیدا کنم یاکارای بزرگ انجام بدم قبلا این جملات رو تو فیلمی احتمالا شنیده بودم که احساس خوب وخوشبختی باید در درون آدم باشه تا بتونیم از زندگی لذت ببریم .اون موقع این جملات فقط قشنگ بودن برام .اما الان انگار دارم درک میکنم یعنی چی؟
اگه همونطورکه فعلا بهش معتقدشدم، احساس خوب باشه که معنا دهنده ی زندگی باشه حتی ظرف شستن هم میتونه معنا دهنده به زندگی باشه ، به شرطی که احساس خوب و عشق در درون فرد باشه وبازمعلوم میشه حرف فیلسوفای خانمی که بنظرم میرسید فلسفه رو مخلوطی از زوانشناسی وادبیات کردن واسمشو گذاشتن فلسفه جدید صحت داره!
من هنوزباید خیلی چیزها رو یادبگیرم وبه همین خاطره که هنوز نمیتونم بنویسم..