سلام

سایه تا حالا مستقیما حرفاشو نزده بود،اما امروز میخواد مستقیما حرف بزنه.آخه دلش گرفته چون

 توجلسه دفاع بهش گفتن مبهم نوشتی،ثقیل نوشتی،زیاد قابل فهم نیست،براشون توضیح دادم که

 قسمتهای مشکل پایان نامه ام مربوط به بحث های فرا اخلاقیه،اون بحث ها همه فهم نیستن.استادم

 گفته بود هرچی رو که فهمیدی بنویس ومن همه ی چیزهایی روکه فهمیدم نوشتم.اما اساتید همچنان

 معتقد بودند که بحث ها مشکل وثقیل اند...نمره ام عالی شد.اما بهم گفتن  فیلسوف شفاهی خوبی

 میشی!!!

منم تو دلم گفتم حالا که آقایون منوبه عنوان فیلسوف که هیچی جوجه فیلسوفم قبول ندارن،منم به

 همین عنوانی که دارم راضی ام،هرچی باشه فیلسوف شفاهی بهتر از فیلسوف درباریه.

هیچ وقت یادم نمی ره وقتی ترجمه عالیه تمهیدات کانت رو میخوندم،یا وقتی ترجمه منحصربه فرد

 فلسفه اخلاق در قرن بیستم رو مطالعه می کردم چقدربه مترجم هاش به عنوان فیلسوف علاقه مند

 شده بودم وبهشون حسودیم میشدچون معتقد بودم فیلسوف وکسی که حتی یه ذره فلسفه خونده راه

 روپیدا کرده ،راه حق ،راه درست.اما وقتی بزرگتر شدم ودیدم فلاسفه ی مورد علاقه ام با اینکه فلسفه

 خوندند وراه حق رو از باطل شناختن، بازهم دارند طرف باطل رومیگیرند از خودم،رشته ام وحتی استادام

 بدم اومد،چون دیگه بهشون اعتماد نداشتم..چون مطمئن بودم که کسی که فلسفه خونده نمی تونه

 ادعا کنه من نفهمیدمکی راست میگه وکی دروغ؟

مدتها توهمین احوالات ناخوشایندگیجی وتحیر بودم که برخلاف گفته جدمون مقدمه شناخت هم نبود!  تا

 اینکه فهمیدم یه توضیح ساده برای این جور فیلسوفا وجود داره .اون این بود که اونها اصلا فیلسوف نبودن

 فقط فلسفه خونده بودن تا بشن فیلسوف درباری...یه چیزی مثل شاعر درباری،طبیب دربارو...

سایه اصلا دلش نمی خواست که وقتی عصبانیه با دوستاش صحبت کنه،اما فکر کرداگه با دوستش درد

 دل نکنه پس با کی باید این کاروبکنه؟لطفا ببخشید سایه رو،لعنت به دنیای سایه ها