روزمرگی
روز مرگی بلاخره سایه رو هم اسیر خودش کرد...
هی به خودش نهیب میزنه که نه تو اسیر نمیشی ،تو با سایه های دیگه فرق داری،تو میدونی
سایه ای ولی اونا نمی دونن اما...اما این کافی نیست . روزمرگی سایه رو هم کم کم داره از پادرمیاره
مجبوره برای بودن در بین سایه ها مثل اونا بشه،اولش فکر میکرد باید بینشون باشه تا بهشون
بفهمونه میشه دردنیای سایه ای بود اما سایه نموند.اما داره مثل اونها می شه...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۱ ساعت ۱۰:۴۱ ب.ظ توسط سایه
|