سایه :از درون " خود"  سایه ها را می بینم، در نور آتشی که روشن است .با وجود اینکه می دانم اینها

سایه ای بیش نیستند و با اینکه برای دیدن خورشید  بی تابم ، برای دیدن حقیقت .... نمی توانم از

 " خود " خارج شوم، در انتهای "خود " تار عنکبوتی از توهمات تنیده ام وعبور از خود مستلزم پاره کردن

این توهمات شده است .در هر خانه اش  مفهومی را گذاشته ام  و وجودم به وجودشان وابسته

شده .یک جا خوبی ، یک جا عدالت ، حقیقت ، انتخاب و ...

می دانم که اگر بخوام از "خود" عبور کنم همه این حقایق فرو خواهند ریخت وفروریختنشان یعنی 

 فرو ریختن سایه !

عاشق خورشیدم که درونش را نمی توانم ببینم ، عاشق حقیقت وعاشق "خود" ....